«۲۶ سال دارم، وکیل موفق با درآمد بالا. یک سال پیش با مردی ازدواج کردم که ده سال بزرگتر، کوتاهقد و چاق بود. همه گفتند دیوانهام، اما من میدانستم چه میکنم: او پل رسیدن من به موفقیت بود. حالا که به هدفم رسیدم، دیگر نیازی به او ندارم. او هم همینطور؛ از من به عنوان ویترین زیبایی استفاده کرد تا زنان دیگر را شکار کند. هر دو به اهدافمان رسیدیم و حالا راههایمان جدا شده است...»
در این کیس، ما با یک تراژدی کلاسیک «عشق نافرجام» روبرو نیستیم؛ ما با یک معامله تجاری آگاهانه روبرو هستیم که هر دو طرف از ابتدا قواعد آن را میدانستند. مراجع (زن ۲۶ ساله، وکیل) و همسرش، هر کدام نیازهای خاصی داشتند که فکر میکردند دیگری میتواند آن را برآورده کند.
«او پل رسیدن من به موفقیت بود. حالا که به هدفم رسیدم، دیگر نیازی به او ندارم. او هم همینطور؛ از من به عنوان ویترین زیبایی استفاده کرد.»
در این کیس، مداخله نباید بر «نجات رابطه» متمرکز باشد؛ زیرا رابطه از ابتدا بر پایه نادرستی بنا شده است. مسیر درمان، کمک به مراجع برای درک الگوی «پلسازی» و حرکت به سمت ایجاد پیوندهای واقعی است.
«تا زمانی که احساس بیارزشی درونی درمان نشود، چرخه استفاده ابزاری از دیگران ادامه مییابد.»
تراژدی این مراجع این نیست که همسرش به او خیانت کرده؛ این است که او خودش از ابتدا تصمیم گرفت رابطهای تجاری داشته باشد و حالا از نتیجه آن شوکه شده است. شفا از لحظهای آغاز میشود که او بپذیرد «پلهای موقت» ممکن است او را به مقصد برسانند، اما هرگز خانهای برای ماندن نخواهند بود. و تنها راه ساختن این خانه، درمان زخمهای درونی و یادگیری عشق ورزیدن بدون شرط و شروط است.