خوشهچین گفت:
سالها مثلِ کسی بودم که لبِ دریا ایستاده باشد و شنا بلد نباشد. روزها میگذشت و روزمرگی، روزم را پُر میکرد؛ غبارِ عادت بر بالها نشسته بود — بال بود، اما پرواز نه.
نسیم زمزمه کرد:
غبار، عیبِ بال نیست.
خوشهچین گفت:
آرزوهایم کوچک شد، امیدها کمرنگ. من دنبالِ چالشِ کوچک نبودم؛ چالشهای پیرامونم کوچک بودند. و آدمی در اتاقِ کوتاهسقف، بلند نمیشود.
نسیم زمزمه کرد:
سقفِ کوتاه، قد را کوتاه نمیکند.
خوشهچین گفت:
اما حالا دریایی زیبا پیشِ رویم. میلِ شنا کردنم بالا میآید، ذوقِ آببازیام گل کرده، امیدها جوانه میزنند. مستم و خوشحال — و باز لرزشی هست: نکند چون شهابی زودگذر باشم؟ نکند بهرهٔ کافی نبرده باشم؟ نکند این سلامِ سیمرغ، خواب باشد؟
نسیم زمزمه کرد:
شهاب هم ستاره است؛ و آنکه پیش از دریا میلرزد، همان است که حرمتش را میدارد.
خوشهچین گفت:
پس این لرزش را با خود ببر، ای نسیم، و میل را برایم بگذار. بگذار شنا کنم؛ باقیاش با دریا.
شما هم غباری بر بالهایتان نشسته است؟
گاهی یک تلنگر، برای آغازِ پرواز کافی است. برای مشاوره، وقت بگیرید.