← بازگشت به صفحهٔ اصلی

شب‌گفتِ دوم

زمزمه در گوش نسیم

مفید مقصودی — روانشناس، خوشه‌چین

۲۴ مرداد ۱۴۰۵

خوشه‌چین گفت:
سال‌ها مثلِ کسی بودم که لبِ دریا ایستاده باشد و شنا بلد نباشد. روزها می‌گذشت و روزمرگی، روزم را پُر می‌کرد؛ غبارِ عادت بر بال‌ها نشسته بود — بال بود، اما پرواز نه.
نسیم زمزمه کرد:
غبار، عیبِ بال نیست.
خوشه‌چین گفت:
آرزوهایم کوچک شد، امیدها کم‌رنگ. من دنبالِ چالشِ کوچک نبودم؛ چالش‌های پیرامونم کوچک بودند. و آدمی در اتاقِ کوتاه‌سقف، بلند نمی‌شود.
نسیم زمزمه کرد:
سقفِ کوتاه، قد را کوتاه نمی‌کند.
خوشه‌چین گفت:
اما حالا دریایی زیبا پیشِ رویم. میلِ شنا کردنم بالا می‌آید، ذوقِ آب‌بازی‌ام گل کرده، امیدها جوانه می‌زنند. مستم و خوشحال — و باز لرزشی هست: نکند چون شهابی زودگذر باشم؟ نکند بهرهٔ کافی نبرده باشم؟ نکند این سلامِ سیمرغ، خواب باشد؟
نسیم زمزمه کرد:
شهاب هم ستاره است؛ و آنکه پیش از دریا می‌لرزد، همان است که حرمتش را می‌دارد.
خوشه‌چین گفت:
پس این لرزش را با خود ببر، ای نسیم، و میل را برایم بگذار. بگذار شنا کنم؛ باقی‌اش با دریا.

شما هم غباری بر بال‌هایتان نشسته است؟

گاهی یک تلنگر، برای آغازِ پرواز کافی است. برای مشاوره، وقت بگیرید.

رزرو جلسهٔ مشاوره ←