«مراجعی با شکایت از دوستپسری که به خاطر کمک به خواهر معتادش، خودش نیز معتاد و بیکار شده تماس گرفت. او توضیح داد که تمام زندگیاش را وقف نجات این مرد کرده است، اما اکنون شک دارد که بین او و خواهرش رابطهای عاطفی شکل گرفته است. با وجود تهدیدهای دوستپسر به خودکشی و شواهد واضح خیانت، او همچنان نمیتواند رابطه را ترک کند. آیا این فداکاری است یا یک وسواس بیمارگونه برای تکرار یک سناریوی دردناک گذشته؟»
فروید معتقد بود که انسانها ناخودآگاه تمایل دارند تجربیات دردناک گذشته را تکرار کنند تا بر آنها مسلط شوند. در این کیس، مراجع ابتدا با مردی بیمسئولیت ازدواج کرد که او را مجبور به نقش «مرد خانه» کرد. حالا دوباره مردی را انتخاب کرده که دقیقاً همان ویژگیها را دارد (بیمسئولیت، نیازمند مراقبت) اما با شدت بسیار بیشتر. این تکرار نه یک تصادف، بلکه تلاشی ناخودآگاه برای «برنده شدن» در بازیِ قبلی است.
کارپمن نشان داد که در روابط ناسالم، افراد مدام بین سه نقش «قربانی»، «آزارگر» و «ناجی» جابجا میشوند. در این کیس، مراجع در نقش «ناجی» گیر کرده است: او سعی میکند دوستپسر و خواهرش را نجات دهد. اما هرچه بیشتر فداکاری میکند، آنها بیشتر در نقش «قربانی» فرو میروند و او را تحت فشار میگذارند. این چرخه معیوب باعث میشود هیچکس رشد نکند و همه در رنج بمانند.
برن معتقد بود که افراد ناخودآگاه وارد بازیهای روانی میشوند تا نیازهای پنهان خود را برآورده کنند. در این کیس، مراجع در حال اجرای بازی «ببین چقدر فداکارم» (Look How Much I Sacrifice) است. هدف ناخودآگاه این بازی، دریافت تأیید، اجتناب از تنهایی، و پر کردن خلأ درونی است. تا زمانی که این نیازها برآورده نشوند، او نمیتواند از این بازی خارج شود، حتی اگر به قیمت نابودی خودش تمام شود.
«درمانگر: "تو داری قمار میکنی. هر بار که میبازی، ریسک را بالاتر میبری تا باخت قبلی را جبران کنی. این یک بازی ناتمام است که هرگز برنده نخواهی شد."»
مراجع دچار طرحوارهی ایثار (Self-Sacrifice) است: باور ناخودآگاه به اینکه باید نیازهای دیگران را بر نیازهای خود مقدم شمرد. سوپروایزر تأکید میکند: «تا زمانی که مراجع نپذیرد که فداکاری بیشازحد، یک بیماری است، نه یک فضیلت، هیچ تغییری رخ نمیدهد. درمانگر نباید در دام تحسین فداکاریهای او بیفتد، بلکه باید به چالش کشیدن این باور بپردازد.»
درمانگر هوشمندانه ترس اصلی مراجع را هدف قرار میدهد: ترس از تنهایی. او توضیح میدهد که این رابطه (با وجود تمام رنجها) ذهن او را پر میکند و اجازه نمیدهد با خلأ درونیاش روبرو شود. درمانگر میگوید: «تنهایی ترسناک نیست؛ تنهایی فرصتی است برای شناخت خودت و ساختن هویتی مستقل از دیگران. تا زمانی که از تنهایی فرار کنی، مجبور خواهی بود در روابط سمی بمانی.»
یکی از مهمترین درسهای این کیس این است که گاهی اوقات ما در روابط سمی میمانیم نه به خاطر عشق، بلکه به خاطر نیاز به «تکمیل یک داستان ناتمام». ما امیدواریم که این بار نتیجه متفاوت باشد. اما حقیقت این است که تا زمانی که الگوی درونی ما تغییر نکند، نتیجه همیشه یکسان خواهد بود. پایان دادن به این بازی، به معنای پذیرش شکست نیست، بلکه به معنای پذیرش واقعیت و شروع یک زندگی جدید است.
مشکل اصلی این مراجع، دوستپسرش، خواهرش یا گذشتهاش نیست؛ بلکه **«الگوی درونی منجی»** اوست که اجازه نمیدهد واقعیت را ببیند و بپذیرد که «فداکاری بیشازحد، یک بیماری است». تا زمانی که او نپذیرد که «تنهایی ترسناک نیست، بلکه فرصتی برای رشد است»، هیچ درمانی مؤثر نخواهد بود. درمان واقعی زمانی آغاز میشود که فرد شجاعتِ رها کردن نقش منجی را پیدا کند و بپذیرد که «گاهی، رها کردن، تنها راه نجات خود و دیگران است.»
آیا شما یا کسی که میشناسید، در دام نقش منجی گرفتار شدهاید و از فداکاری بیشازحد رنج میبرید؟
درخواست مشاوره تخصصی