«پنجاه سال دارم و هنوز مجردم. در بیستوپنج سالگی نامزد کردم و همهچیز تمام شد؛ از آن روز هر مردی که نزدیک شد، یا خودم راندمش یا خودش رفت. میگویم مردان قابل اعتماد نیستند، اما راستش را بخواهی، هر رابطه برای من یک آزمایش بود: میخواستم ثابت کنم حق با من است. پدرم وقتی بیستوسه سالم بود، بدون اینکه مادرم را طلاق بدهد، زن دیگری گرفت. مادرم تا آخر عمر سوخت و ساخت. من مثل او نشدم... من اصلاً وارد نشدم. گاهی حس میکنم خودم را عقیم کردهام؛ مثل سگی که عقیمش میکنند تا دیگر جفت نشود. اگر نزدیک مردی بروم، اگر خوشبخت شوم، انگار به مادرم خیانت کردهام. او با شوهرش سوخت؛ من چطور جرأت کنم خوشبخت باشم؟»
روایت مراجع درباره مردان («همه غیرقابل اعتمادند») لزوماً واقعیت بیرونی نیست؛ این روایت، صحنه نمایشی است که دینامیک درونی او روی آن اجرا میشود. در عمق، ما با زنی روبرو نیستیم که از مردان میترسد؛ ما با زنی روبرو هستیم که از خوشبخت شدن میترسد، چون خوشبختی در دستگاه روانی او معنایی جز خیانت ندارد.
«اگر خوشبخت شوم، انگار به مادرم خیانت کردهام. او با شوهرش سوخت و ساخت؛ من چطور جرأت کنم خوشبخت باشم؟»
در این کیس، مداخله نباید از جنس «متقاعدسازی برای ازدواج» باشد؛ این کار فقط مقاومت را تقویت میکند. مسیر درمان، عبور از «وفاداری بیمارگونه» به «وفاداری آگاهانه» است: جایی که مراجع بپذیرد زنده بودن و خوشبخت بودن، نفی مادر نیست، بلکه کاملکردن نیمهتمامماندههای اوست.
«تو به مادر وفادار نبودهای؛ به رنج او وفادار بودهای. وفاداری واقعی این نیست که مثل او بسوزی؛ این است که زنده بمانی و نشان دهی رنج او بیهوده نبوده.»
تراژدی این مراجع این نیست که مردان رهایش کردهاند؛ این است که او هرگز به خودش اجازه نداده انتخاب شود. پیشفرض «همه مردان مثل پدرند» یک باور نیست؛ یک حکم قضایی است که خودِ مراجع صادر کرده تا هرگز محاکمه نشود. شفا از لحظهای آغاز میشود که او بپذیرد خوشبختی، خیانت به مادر نیست؛ بلکه تنها راهی است که رنج مادر معنا پیدا میکند. و مسئولیت — همان چیزی که سالها از آن گریخته — تنها پل رسیدن به آزادی است.