نوعی از اعتماد به نفس هست که اعتماد به نفس نیست؛ نقابِ آن است. صدایی بلند، حضوری پررنگ، و حکمی قطعی بر هر موضوع؛ اما در پسِ این زره، خویشتنی لرزان ایستاده که یک نگاه سرد کافی است تا فرو بریزد. این نوشتار، روایتِ هیچ جلسه و هیچ مراجع نیست؛ واکاویِ خودِ پدیده است: نقابی که قدرت مینماید، و در واقع ترس است.
واقعی و کاذب: یک مرز روشن
اعتماد به نفس واقعی میتواند بگوید «نمیدانم» و نشکند؛ میتواند انتقاد بشنود و خم نشود؛ چون از تجربهٔ درونی و پذیرشِ خویشتن ریشه میگیرد. اما نوعِ کاذب نمیتواند؛ چون تمامِ هستیاش را روی «برتر بودن» بنا کرده و هر پرسش را نه گفتوگو، که تعرض میخواند. واقعی از درون پر میشود؛ کاذب از تحسینِ بیرون گدایی میکند و تا تحسین هست سرپاست، و بیتحسین، فرو میریزد.
ریشهها: خودِ شکننده و آینهٔ مشروط
هاینتس کوهوت، در روانکاویِ خود، ریشه را در آینهگیِ کودکی میبیند: کودکی که تنها وقتی دیده میشد که «بهترین» بود — بهترین نمره، بهترین رفتار، بهترین نمایش. چنین کودکی میآموزد که خودِ واقعیاش دوستداشتنی نیست؛ تنها نقابِ برتریاش خریدار دارد. پس نقاب میسازد و بزرگ میشود؛ و در بزرگسالی، هر رابطه برایش صحنهٔ نمایش است، نه محلِ حضور. دونالد وینیکوت همان را «خودِ کاذب» میخواند: نمای بیرونیِ مطیعِ انتظار، بر بالینِ خویشتنی خفهشده.
نشانههایی که فریب نمیزنند
- ناتوانی در پذیرشِ کوچکترین انتقاد؛ هر نقد، توهین تلقی میشود.
- کوچکشمردنِ دیگران، نه از سرِ بینیازی، که برای بزرگماندنِ خویش.
- فروپاشیِ هیجانی پس از هر شکست یا طرد؛ چون ترک برداشتنِ نقاب، ترکِ خود مینماید.
- تنهاییِ عمیق در میانِ جمع؛ زیرا هیچکس نمیتواند با یک نقاب صمیمی شود.
بهایی که رابطه میپردازد
در رابطه، نقاب سنگینتر میشود. شریکِ زندگی، دیر یا زود، سردیِ پشتِ زره را حس میکند: محبتی که نمایش است، گرمایی ندارد. و آن که نقاب بر چهره دارد، هر نزدیکی را تهدید میبیند؛ چون نزدیک شدن یعنی دیده شدن، و دیده شدن یعنی لو رفتن. پس رابطهها سطحی میمانند و تنهایی، با وجودِ حضورِ دیگران، ژرفتر میشود.
راه: برداشتن نقاب، بدون فرو ریختن
درمان، جنگ با نقاب نیست؛ سوگواری برای کودکی است که مجبور شد نقاب بزند. تا آن سوگ طی نشود، هر تلاش برای «فروتنشدن» خود نقابی دیگر است. وقتی آن کودکِ نادیده دیده شد، نقاب کمکم کنار میرود و جای خود را به چیزی میدهد که نامش وقار است: قدرتی که نیازی به اثبات ندارد، و حضوری که از بودنِ خویش نمیهراسد.
و مولانا قرنها پیش، همان شکنندگیِ پشتِ ظاهرِ استوار را سروده است: «پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بیتمکین بود.» هر اعتمادی که بر چوبِ تحسینِ دیگران ایستاده باشد، همان پای چوبین است: بلند مینماید، اما بیتمکین.
اگر این نقاب را بر چهرهٔ خویش یا نزدیکانت میشناسی، در یک جلسه شنیدن (تلفنی/واتساپی) میتوانیم آرامآرام آن را زمین بگذاریم، بیآنکه کسی فرو بریزد.