«همسرم شش ماه پیش من را ترک کرد و با پسر ۱۳ سالهام به خانه پدری رفت. الان در مرحله توافق طلاق هستیم و عدم تمکین همسرم در دادگاه ثابت شده. اما مشکل اصلی من پسرمان است. من متوجه شدم او در تلگرام با دخترخالهاش و دختران دیگر چتهای بسیار رکیک و جنسی دارد. او درباره اندام دختران صحبت میکند و حتی میگوید میخواهد با آنها رابطه برقرار کند.
من از ترس اینکه مبادا به خانه خلوت برود و اتفاقی بیفتد، دیوانه شدهام. دادگاه حضانت را به مادر داده چون پسر گفته «مامانم را بیشتر دوست دارم». من معلم ریاضی بودم، بازنشسته شدم و الان وقت دارم، اما هیچکس حرفم را گوش نمیدهد. قاضی و پزشک قانونی میگویند این حرفها مقتضای سن اوست. من حس میکنم دارم غرق میشوم و هیچ راهی ندارم. فردا جلسه توافق داریم و من میترسم اگر بچه تنها بماند، فاجعهای رخ دهد.»
این کیس نمونهای کلاسیک از برخورد سنتهای ذهنی والدین با واقعیتهای مدرن دوران بلوغ است. مراجع (پدر) در وضعیت «جنگ شناختی» قرار دارد: از یک سو واقعیتِ تغییر کردهی جامعه و بلوغ زودرس فرزند، و از سوی دیگر باورهای قدیمی او درباره «کودک معصوم» و «پدر نجاتبخش».
نکته کلیدی در صحبتهای مراجع، اصرار وسواسگونه او بر این جمله است: «حق با من است». با وجود اینکه قاضی، پزشک قانونی و حتی درمانگر به او میگویند که رفتارهای فرزندش در محدوده نرمال (هرچند نگرانکننده) قرار دارد، او همچنان میجنگد. این جنگ، جنگ با بیگان نیست؛ جنگ با واقعیتی است که پذیرش آن برای ایگوی او دردناک است. او با انکار (Denial) واقعیت موجود، سعی میکند جایگاه از دست رفته خود را به عنوان «مدیر و ناظر زندگی فرزند» بازپس بگیرد. همانطور که در کیسهای مشابه دیدهایم، این نوع مبارزه اغلب منجر به انزوای بیشتر فرد میشود [[1]].
اضطراب شدید پدر ناشی از وضعیت خودش است: بازنشستگی اجباری، مشکلات مالی، تنهایی و طلاق. او تمام این ترسها و احساس ناتوانی را روی فرزندش فرافکنی (Projection) میکند. او نمیگوید «من میترسم تنها بمانم»، بلکه میگوید «میترسم برای بچه اتفاق بدی بیفتد». این مکانیزم دفاعی به او اجازه میدهد تا به جای پرداختن به دردهای خود، در نقش «قهرمان نجاتبخش» ظاهر شود. اما واقعیت این است که پسر ۱۳ ساله در حال تجربه بلوغ طبیعی (هرچند با ادبیات خشن) است و پدر با واکنشهای هیجانی خود، او را از خود دورتر میکند.
پدر از دیدن چتهای پسرش شوکه شده است، زیرا تصور میکند این رفتارها «غیرعادی» و «خطرناک» هستند. اما واقعیت جامعه امروز نشان میدهد که ادبیات جنسی در بین نوجوانان ۱۳ ساله، تحت تأثیر اینترنت و شبکههای اجتماعی، به شدت تغییر کرده است. تفاوت اصلی اینجاست: برخی والدین (مثل مادر) این واقعیت را میدانند و با آن کنار آمدهاند (یا لااقل وانمود میکنند)، و برخی (مثل پدر) هنوز در انکار هستند. همانطور که تحلیل میشود، این تفاوت در «دانستن» یا «ندانستن» است، نه در اصلِ وقوع ماجرا [[2]].
«مشکل اصلی شما رفتارهای پسر نیست؛ مشکل اصلی این است که شما هنوز باور دارید میتوانید جلوی رودخانه را با دست بگیرید. شما با روندی میجنگید که از کنترل شما خارج شده و هرچه بیشتر فشار میآورید، بیشتر آسیب میبینید.»
درمان این وضعیت نیازمند تغییر جهتگیری مراجع از «جنگ بیرونی» به «صلح درونی» است. تا زمانی که پدر در حالت تدافعی و تهاجمی باشد، هیچ ارتباط موثری با پسر یا همسر سابقش برقرار نخواهد کرد.
اولین و مهمترین قدم، دست کشیدن از جنگ با قاضی، پزشک قانونی و همسر است. مراجع باید بپذیرد که در حال حاضر، سیستم قانونی و حتی فرزندش، نظر متفاوتی دارند. اصرار بر «حق با من بودن» فقط باعث میشود او را «پدر بد» و «مزاحم» ببینند. پذیرش به معنای تایید کارهای پسر نیست، بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که «فعلاً کنترل امور از دست من خارج است». این پذیرش، اضطراب فلجکننده او را کاهش میدهد.
پسر در سنی است که اگر احساس کند پدرش قصد کنترل، سرزنش یا پلیسبازی دارد، کاملاً گارد میگیرد و پنهانکاری میکند. پدر باید استراتژی خود را تغییر دهد: به جای ممنوع کردن گوشی و سفر، باید فضایی امن ایجاد کند که پسر بتواند بدون ترس از قضاوت با او صحبت کند. البته این کار در شرایط فعلی که رابطه تیره است، دشوار است و نیازمند واسطهگری (مثل پدربزرگ و مادربزرگ) است.
پیشنهاد درمانگر مبنی بر برگزاری جلسهای چهارنفره (پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ) بسیار حیاتی است. هدف این جلسه «تقسیم تقصیر» یا «بحث حقوقی» نیست، بلکه بیان نگرانی مشترک برای سلامت روان نوجوان است. پدر باید در این جلسه با لحنی غیرتهاجمی بگوید: «من نگرانم و میدانم شاید اشتباه کنم، اما دوست دارم بدانم چطور میتوانم کمک کنم؟» این تغییر لحن، یخ رابطه را آب میکند.
این پدر نباید با جریان آب شنا کند؛ او باید یاد بگیرد که روی آب شناور بماند. نوجوانان امروز با سرعت نور تغییر میکنند و والدینی که سعی میکنند با قوانین دهه ۵۰ یا ۶۰ با آنها برخورد کنند، محکوم به شکست و تنهایی هستند. نجات این پسر در گروِ «کنترل کردن» او نیست، بلکه در گروِ «ارتباط گرفتن» با اوست. و این ارتباط، تنها از مسیرِ تسلیم شدنِ پدر در برابر واقعیتهای امروز میگذرد.
گاهی اوقات تلاش برای درست کردن همه چیز، اوضاع را بدتر میکند. ما به شما کمک میکنیم تا استراتژی خود را تغییر دهید و آرامش را به خانواده بازگردانید.
رزرو وقت مشاوره تخصصی